دیدگاه شهیدمطهری درباب تعلیم وتربیت

از «علم‏» تعبیر به «میراث‏» شده، به این مناسبت که همان‏گونه که فرزند، مال وثروت را از پدر به ارث مى‏برد، هر عالمى هم علم و دانش را از استادش به ارث برده.از آن‏جا که در میراث دانش خصوصیتى است که در میراث مال وجود ندارد، میراث‏علم به کرامت و ارزشمند بودن توصیف شده: «وراثة کریمة‏». منشا این خصوصیت،بقاى علم و فناى مال و ثروت است. مالى را که فرزند از پدر به ارث مى‏برد در معرض‏فنا و نابودى است، در حالى‏که علم و دانش باقى و از خطراتى که مال را تهدید مى‏کنددر امان است.

دانشمندان و علماى دینى وارثان پیامبرانند، زیرا انبیا از خود درهم و دینارى به ارث‏نمى‏گذارند و آنچه از خود باقى مى‏گذارند احادیثى است از احادیث آنها، هر که از آن احادیث‏برگیرد، بهره فراوانى برده; پس مواظب باشید دانش خود را از چه کسى مى‏گیرید. همانا در بین مااهل بیت در هر دوره جانشینان عادلى هستند که تغییر دادن افراطى‏ها و بدعت‏گذارى خرابکاران وتاویل نادانان را از دین برمى‏دارند.

 

 


 

 

تعلیم وتربیت درنهج البلاغه

 

علم، میراثى گرانبها

قال‏علیه السلام: العلم وراثة کریمة والآداب حلل مجددة والفکر مرآة صافیة; (1)

دانش، میراثى گرانبها و آداب، زینتى دایمى و فکر، آیینه‏اى است صاف و شفاف.

در این حکمت استعاراتى به کار رفته است:

1. از «علم‏» تعبیر به «میراث‏» شده، به این مناسبت که همان‏گونه که فرزند، مال وثروت را از پدر به ارث مى‏برد، هر عالمى هم علم و دانش را از استادش به ارث برده.از آن‏جا که در میراث دانش خصوصیتى است که در میراث مال وجود ندارد، میراث‏علم به کرامت و ارزشمند بودن توصیف شده: «وراثة کریمة‏». منشا این خصوصیت،بقاى علم و فناى مال و ثروت است. مالى را که فرزند از پدر به ارث مى‏برد در معرض‏فنا و نابودى است، در حالى‏که علم و دانش باقى و از خطراتى که مال را تهدید مى‏کنددر امان است.

در سایر روایات نیز از علم تعبیر به میراث و از علما تعبیر به ورثه شده است:

قال امیرالمؤمنین‏علیه السلام: العلم وراثة کریمة والآداب حلل حسان والفکر مرآة صافیة والاعتبارمنذر ناصح وکفى بک ادبا لنفسک ترکک ماکرهته لغیرک; (2)

afshar

دانش، میراثى ارزشمند و آداب، زیورى نیکو و فکر، آیینه‏اى درخشنده و شفاف و حوادث‏عبرت‏انگیز بیم دهنده و اندرزگوست و براى تادیب خویشتن همین بس که آنچه براى دیگران‏نمى‏پسندى ترک کنى.

عن ابی عبدالله‏علیه السلام قال: ان العلماء ورثة الانبیاء وذلک ان الانبیاء لم یورثوا درهماولادینارا وانما اورثوا احادیث من احادیثهم فمن اخذ بشی‏ء منها اخذ حظا وافرا فانظروا علمکم‏هذا عمن تاخذونه فان فینا اهل البیت فی کل خلف عدولا ینفون عنه تحریف الغالین وانتحال‏المبطلین وتاویل الجاهلین; (3)

دانشمندان و علماى دینى وارثان پیامبرانند، زیرا انبیا از خود درهم و دینارى به ارث‏نمى‏گذارند و آنچه از خود باقى مى‏گذارند احادیثى است از احادیث آنها، هر که از آن احادیث‏برگیرد، بهره فراوانى برده; پس مواظب باشید دانش خود را از چه کسى مى‏گیرید. همانا در بین مااهل بیت در هر دوره جانشینان عادلى هستند که تغییر دادن افراطى‏ها و بدعت‏گذارى خرابکاران وتاویل نادانان را از دین برمى‏دارند.

2. از آداب و اخلاق پسندیده، به زیورهاى متجدد و دایمى تعبیرگردیده، به این‏جهت که فضایل براى نفس زینت و زیورند، همان‏طورى که لباس و زیور آلات‏زینت‏بدن انسان مى‏باشد. توصیف این زیورهاى باطنى به تجدد و دوام، به این جهت‏است که به علت رسوخ در نفس، دایمى و با انسان همراه است.

3. از فکر، تعبیر شده به «مرآة صافیة‏»; یعنى آیینه درخشنده و شفاف، زیراهمان‏طورى که آیینه شفاف، اشکال و صورت‏هاى مقابل خود را به خوبى منعکس‏مى‏نماید، فکر انسان نیز پرده از مجهولات تصورى و تصدیقى او برداشته و آنها رامعلوم مى‏کند و به تعبیر بعضى از شارحان نهج‏البلاغه، فکر به منزله اصطرلابى (4) است روحانى. (5)

شارح بحرانى‏رحمه الله در توضیح این حکمت و کلام نورانى مى‏گوید:

الثالثة عشر: العلم وراثة کریمة وهو فضیلة النفس العاقلة وهو اشرف الکمالات التی تعتنى‏بها وبحسب ذلک کان وراثة کریمة من العلماء بل کان اکرم موروث ومکتسب واراد الوراثة‏المعنویة کقوله تعالى: فهب لی من لدنک ولیا یرثنی ویرث من آل یعقوب (6) ; ای العلم والحکمة.

الرابعة عشر: والآداب حلل مجددة واراد الآداب الشرعیة ومکارم الاخلاق واستعار لها لفظ‏الحلل المجددة باعتبار دوام زینة الانسان بها وتجدد بهائه وحسنه وتهذیب نفسه على استمرارالزمان بلزومها واستخراج محاسنها کالحلل التی لایزال تجدد على لابسها.

الخامسة عشر: والفکر مرآة صافیة والفکر قد یراد به القوة المفکرة وقد یراد به حرکة هذه‏القوة مطلقا ایة حرکة کانت وقد یراد به معنى آخر وعنی هنا القوة نفسها واستعار لها لفظ المرآة‏باعتبار انها اذا وجهت نحو تحصیل المطالب التصوریة والتصدیقیة ادرکها وتمثلت‏بها کما یتمثل‏فی المرآة صور مایحاذى بها; (7)

سیزدهم: دانش، میراثى ارزشمند است وفضیلت و ارزشى است‏براى انسان. علم و دانش ازبهترین کمالاتى است که مورد توجه است و به همین جهت میراثى گرانبها و ارزشمند از دانشمندان،بلکه گرانبهاترین چیزى است که از علما به ارث مى‏رسد و به دست مى‏آید. منظور از میراث، میراثى‏معنوى است، همان‏طورى که در قول خداى تعالى: فهب لى من لدنک ولیا یرثنى ویرث من‏آل یعقوب، میراث به معناى علم و حکمت است.

چهاردهم: آداب زینت‏هاى دایمى و همیشگى است. منظور آداب شرعى و فضایل اخلاقى‏است و این‏که از آداب تعبیر به زینت‏هاى دایمى شده، به این مناسبت است که آداب همیشه با انسان‏همراه است و ارزش و شخصیت انسان را استمرار مى‏دهد، مثل زینت‏هایى که دایما آنها را مى‏پوشد.

پانزدهم: فکر، آیینه‏اى شفاف و درخشنده است، فکر گاهى به معناى قوه تفکر و گاهى به معناى‏فکرکردن و گاهى به معناى دیگر به کار مى‏رود و در این‏جا به معناى قوه تفکر است و این‏که از فکر،تعبیر به آیینه شفاف شده، به این خاطر است که همان‏طورى که آیینه شفاف هر چه را در مقابل داردنشان مى‏دهد، فکر هم مطالبى را که به آن عرضه مى‏گردد نشان مى‏دهد; یعنى از مبادى، انسان را به‏مراد مى‏رساند.

ارزش علم

قال‏علیه السلام: لاشرف کالعلم; (19) هیچ شرافت و ارزشى همانند علم نیست.

در شرافت و ارزشمند بودن علم، روایات دیگرى نیز از حضرت‏امیرالمؤمنین‏علیه السلام رسیده است:

قال‏علیه السلام: المودة اشبک الانساب و العلم اشرف الاحساب; (20)

دوستى، ناگسسته‏ترین پیوندها، و دانش برترین افتخارات است.

قال‏علیه السلام: یتفاضل الناس بالعلوم والعقول لا بالاموال والاصول; (21)

مردم به‏وسیله دانش و عقل بر یکدیگر برترى پیدا مى‏کنند، نه به‏وسیله مال و ثروت واصل و نسب.

قال‏علیه السلام: کفى بالعلم شرفا ان یدعیه من لایحسنه ویفرح اذا نسب الیه، کفى بالجهل ذمایبرا منه من هو فیه; (22)

در شرافت و فضیلت علم همین اندازه کافى است که کسى هم که آن را ندارد، اگر به اونسبت داده شود خوشحال مى‏گردد، و در مذمت جهل و نادانى همین بس که جاهل نیز خود را از آن‏برى مى‏داند.

این مطلب منحصر به علم و جهل نیست، بلکه در شجاعت و جبن، کرم و بخل،عدالت و فسق و سایر اوصاف و سجایاى متضاد، این قاعده جریان دارد; یعنى‏فاقد علم و کرم و عدالت را انتساب به آن شاد و از انتساب به جهل و بخل و فسق‏متنفر است.

تحسین صفات حمیده حتى به وسیله فاقدان آن صفات و تقبیح رذایل اخلاقى وصفات ناپسند به وسیله واجدان آنها، ناشى از قوه‏اى است که خداوند در انسان قرارداده است:

فطرت الله التى فطر الناس علیها; (24-23)

فطرت و سرشت الهى است که انسان بر آن آفریده شده است.

 

 

 

 

ج) مقایسه بین علم و ثروت

در مقایسه بین علم و مال مى‏فرمایند: اى کمیل! علم بهتر از مال است، زیرا:

العلم یحرسک وانت تحرس المال: علم تو را از وساوس شیطانى و فتنه‏ها حفظ مى‏کندو حال آن‏که مال نه تنها حافظ تو نیست، بلکه تو باید حافظ و نگهدارنده آن باشى. این‏مطلب هم ضرورى و مسلم است که آنچه حافظ انسان است، بهتر است‏براى او ازآنچه انسان باید از آن نگهدارى کند.

المال تنقصه النفقة والعلم یزکو على الانفاق: ثروت و دارایى با خرج کردن و به دیگران‏دادن کم مى‏شود و حال آن‏که علم و دانش با نشر آن افزون مى‏گردد یا به سبب نشر آن‏افزون مى‏گردد.

شیخ بهائى‏رحمه الله مى‏گوید:

کلمة «على‏» یجوز ان یکون بمعنى «مع‏» کما قالوا فى قوله تعالى: و ان ربک لذو مغفرة للناس‏على ظلمهم (40) وان تکون للسببیة کما قالوه فی قوله تعالى: ولتکبروا الله على ما هدیکم; (42-41)

کلمه «على‏» ممکن است‏به معناى «مع‏» باشد، همان‏طورى که در قول خداى تعالى است: «و ان‏ربک لذو مغفرة للناس على ظلمهم‏» و نیز ممکن است‏براى سببیت‏باشد، همان‏طورى که در قول‏خداى تعالى این‏گونه است: «ولتکبروا الله على ما هدیکم‏»; یعنى به سبب هدایت‏شما.

وصنیع المال یزول بزواله: آنچه از مال و ثروت به‏دست مى‏آید، با از بین رفتن ثروت‏یا صاحب ثروت، بى اثر شده و از بین مى‏رود; مثلا صاحب ثروتى که از دنیا مى‏رود،دیگر از آثار مال خود بهره‏اى ندارد، یا کسى که در اثر از بین رفتن ثروت و دارایى‏اش‏مجبور مى‏شود املاک خود را به‏فروش رسانده و به طلب‏کاران بدهد، دیگر از ثروت‏خود بهره‏اى ندارد و حال آن‏که آنچه از علم و دانش حاصل مى‏شود باقى است،چه انسان در دنیا باشد چه نباشد.

معرفة العلم دین یدان به، به یکسب الانسان الطاعة فی حیاته وجمیل الاحدوثة بعد وفاته:شناخت علم آیینى است که باید آن‏را پذیرفت و یا به آن پاداش داده مى‏شود. به‏وسیله‏علم و آگاهى و معرفت دینى است که انسان مى‏تواند کسب طاعت نماید، یعنى کسى‏که معرفت دینى داشته باشد، مطیع خداى تعالى خواهد بود و بدون شناخت، اطاعت‏تحقق نمى‏پذیرد. (43)

قرآن کریم در این باره مى‏فرماید: انما یخشى الله من عباده العلماء. (44)

به‏وسیله علم است که انسان از خود نام نیک بر جاى مى‏گذارد.

مجمع‏البحرین مى‏گوید:

الاحدوثة مایتحدث به الناس ومنه الحدیث «العلم به یکسب الانسان الطاعة فی حیاته‏وجمیل الاحدوثة بعد وفاته‏» ای الثناء والکلام الجمیل والاحدوثة مفرد الاحادیث;

«احدوثه‏» یعنى موضوع صحبت مردم، این کلمه در حدیث «العلم به یکسب الانسان الطاعة فى‏حیاته و جمیل الاحدوثة بعد وفاته‏» یعنى ستایش و نام نیکو و خوش نامى، و «احدوثة‏» مفرد«احادیث‏» است.

شاعر شیرین سخن شیراز مى‏گوید:

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویى نبرند

هیچ‏یک از این خصوصیات در مال و ثروت نیست، یعنى آنچه موجب پیدا کردن‏راه طاعت و فرمانبردارى خداى تعالى و آنچه باعث‏به یادگار ماندن نام نیک براى‏انسان است، فقط علم و دانش است و آگاهى دینى نه صرف داشتن مال و ثروت.

العلم حاکم والمال محکوم علیه: حاکم بودن علم و دانش و محکوم بودن مال، وثروت به این اعتبار است که هر تصرف صحیحى در مال، مبتنى و متوقف است‏بردانش و آگاهى. حتى صرف مال و خرج کردن در زندگى روزمره نیز باید طبق آگاهى ودانش لازم انجام گیرد و علم معاش یکى از علومى است که بدون به کارگیرى آن‏زندگى روزمره مختل خواهد شد; از این دانش در روایات تعبیر شده به تقدیر المعیشة:

عن ابی جعفرعلیه السلام: الکمال کل الکمال التفقه فی الدین والصبر على النائبة وتقدیر المعیشة; (45)

کمال انسان و نهایت کمال او، به دست آوردن آگاهى و بینش دینى و صبر در بلا و اقتصاد ومیانه‏روى در زندگى است.

محدث کاشانى مى‏گوید:

التفقه فی الدین هو تحصیل البصیرة فی العلوم الدینیة. والنائبة المصیبة وتقدیر المعیشة‏تعدیلها بحیث لایمیل الى طرفی الاسراف والتقتیر بل یکون قواما بین ذلک کما قال الله عزوجل; (46)

تفقه در دین به معناى به دست آوردن آگاهى و بینش در علوم دینى است و نائبه به معناى‏بلا و مصیبت و تقدیر معیشت، تعدیل و توازن در زندگى است، به طورى که نه اسراف و زیاده‏روى‏باشد و نه تقتیر و خساست، بلکه بین این دو باشد، همان‏طورى که خداى تعالى فرموده است.

 

 

پى‏نوشتها:

1. در کتاب تاریخ فلسفه تربیتى، ج 1، ص 13، نوشته فردریک مابر، ترجمه على اصغر فیاض، تعاریفى براى‏تربیت ذکر شده و استاد محمد تقى جعفرى رحمه الله در شرح نهج البلاغه، ج 17 آنها را مورد بررسى قرار داده‏که به علت رعایت اختصار، از آوردن آنها در این نوشتار صرف نظر نمودیم.

2. در بخش اول کتاب در بحث فضیلت علم شرح مبسوطى در کلمه ربانى بیان شد.

3. نهج البلاغه، خطبه‏1.

4. روم (30) آیه 30.

5. اصول کافى، ج‏2، ص‏12،باب فطرة الخلق على التوحید.

6. در بحث فضیلت علم در این باره سخن گفته‏ایم.

7. بقره (2) آیه 151.

8. آل عمران (3) آیه 164.

9. جمعه (62) آیه 2.

10. شعراء (26) آیه 18.

11. اسراء (17) آیه 24.

12. دیوان حافظ.

13. نهج البلاغه، حکمت 73.

14. در نهى از گفتار بدون علم، در بخش اول، فصل دوم در آداب تعلیم و تعلم مفصلا سخن گفته شد.

15. بقره (2) آیه 44.

16. وسائل الشیعه، ج 11، ص‏420.

17. اصول الکافى، ج‏1، ص 44.

18. شعراء (26) آیه 94.

19. اصول کافى، ج‏1، ص‏47.

20. حافظ در مذمت واعظان بى‏عمل چنین سروده:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر مى‏کنند چون به خلوت مى‏روند آن کار دیگر مى‏کنند مشکلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه‏فرمایان چرا خود توبه کمتر مى‏کنند گوییا باور نمى‏دارند روز داورى کاین همه قلب و دغل در کار داور مى‏کنند

21. بحارالانوار، ج‏2، ص‏62 .

22. شبسترى در گلشن راز مى‏گوید:

در این ره انبیا چون ساربانند دلیل و رهنماى کاروانند وز ایشان سید ما گشته سالار همو اول همو آخر در این کار زاحمد تا احد یک میم فرق‏است جهانى اندر آن یک میم غرق است در او ختم آمده پایان این کار در او منزل شده ادعوا الى الله مقام دلگشایش جمع جمع است جمال جانفزایش شمع جمع است شده او پیش و دل‏ها جمله در پى گرفته دست و جان‏ها دامن وى

23. نهج البلاغه، نامه 28.

24. دعاى ندبه.

25. نهج البلاغه، نامه 28.

26. طه (20) آیه 41.

27. بحارالانوار، ج‏33، ص‏68 .

28. نهج البلاغه، حکمت 147.

29. اعراف (7) آیه 137.

30. بحارالانوار، ج‏16، ص‏210.

31. همان، ج‏77، ص‏268.

32. نهج البلاغه، خطبه 34.

33. همان، خطبه 105.

34. احزاب (33) آیه 45 و 46.

35. همان، آیه 33.

36. شرح این عبارت در بحث فضیلت علم گذشت.

37. درباره امر به معروف و نهى از منکر در شرح نامه 31 سخن خواهیم گفت.

38. نهج البلاغه، خطبه 108.

39. دیوان حافظ.

40. بحارالانوار، ج‏63، ص‏332.

41. ملاى رومى مى‏گوید:

ما طبیبانیم شاگردان حق بحر قلزم دید ما را فانفلق آن طبیبان طبیعت دیگرند که به دل از راه نبضى بنگرند ما به‏دل بى‏واسطه‏خوش بنگریم کز فراست ما به عالى منظریم آن طبیبان غذایند و ثمار جان حیوانى بدیشان استوار ما طبیبان فعالیم و مقال ملهم ما پرتو نور جلال دستمزدى ما نخواهیم از کسى دستمزد ما رسد از حق بسى

42. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج‏7، ص‏183.

43. نهج البلاغه، خطبه 108.

44. همان، خطبه 93.

45. هنگامى که کلاغ راهنما و پیشواى قومى باشد، به زودى همه را به گمراهى و هلاکت مى‏کشاند.

46. نهج البلاغه، خطبه 182.

47. همان، حکمت 399.

48. آل عمران (3) آیه 31.

49. مستدرک الوسائل، ج‏15، ص‏129.

50. بحارالانوار، ج‏104، ص‏130.

51. وسائل الشیعه، ج‏15، ص‏125.

52. بحارالانوار، ج‏104، ص‏127.

53. مستدرک الوسائل، ج‏15، ص‏128.

54. ر.ک: وسائل الشیعه، ابواب مقدمات نکاح، باب 12.

55. بحارالانوار، ج‏61، ص‏186.

56. تحف العقول، ص‏263.

57. بحارالانوار، ج‏74، ص‏77.

58. مستدرک الوسائل، ج‏15، ص‏166.

59. وسائل الشیعه، ج‏15، ص‏194.

60. همان جا.

61. مستدرک الوسائل، ج‏15، ص‏164.

62. بحارالانوار، ج‏74، ص‏80 .

63. وسائل الشیعه، ج‏15، ص‏194.

 

 

 

 

 

 

تربیت

 

 

. معناى تربیت (1)

ابن اثیر مى‏گوید:

الرب یطلق فی اللغة على المالک والسید والمدبر والمربی والمقیم والمنعم ولایطلق غیرالمضاف الا على الله واذا اطلق على غیره اضیف... وفی حدیث علی (الناس ثلاثة عالم ربانی) هومنسوب الى الرب بزیادة الالف والنون للمبالغة وقیل من الرب بمعنى التربیة کانوا یربون‏المتعلمین بصغار العلوم قبل کبارها. (2)

راغب اصفهانى نیز مى‏گوید:

الرب فی الاصل التربیة وهو انشاء الشی‏ء حالا فحالا الى حد التمام;

رب در اصل تربیت است و تربیت‏یعنى ایجاد شى‏ء به تدریج از حالتى به حالت دیگر تا به حدتمام برسد.

تذکر چند نکته در تعریف تربیت:

نکته اول: در هر دو تعریف، تدریجى بودن تربیت مورد نظر قرار گرفته است.

در تعریف ابن اثیر: یربون المتعلمین بصغار العلوم قبل کبارها و در تعریف راغب:حالا فحالا الى حد التمام. البته ممکن است گاهى تحولات و دگرگونى‏هاى روحى دفعتابه وجود آید. تاریخ، حالات فضیل بن عیاض و حر بن یزید ریاحى و امثال اینها راثبت نموده است، ولى این موارد نادر و استثنایى است و اصل در تربیت و پرورش‏تدریجى بودن است.

نکته دوم: فطرى بودن مبانى تربیت: راغب در تعریف کلمه «انشاء» را به کار گرفته‏که غالبا در ایجاد شى‏ء مسبوق به عدم به کار مى‏رود; لذا در اینجا این سؤال مطرح‏مى‏شود که آیا تربیت دینى ایجاد چیزى است که به انسان اضافه مى‏گردد و در درون اوهیچ گونه سابقه وجودى نداشته یا این‏که همزمان با ایجاد انسان اساس و بنیان تربیت‏دینى در او نهاده شده است؟

بنابر نظریه دوم - که به صواب نزدیک‏تر است - تربیت دینى، یعنى شکوفا نمودن‏استعدادهاى درونى و فطرى انسان.

امیرالمؤمنین، على‏علیه السلام در انگیزه و هدف فرستادن پیامبران الهى براى مردم‏مى‏فرمایند:

فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه لیستادوهم میثاق فطرته ویذکروهم منسی نعمته‏ویحتجوا علیهم بالتبلیغ ویثیروا لهم دفائن العقول; (3)

پیامبرانش را در میان آنها مبعوث ساخت و پى در پى رسولان خود را به سوى آنها فرستاد تاپیمان فطرت را در آنها مطالبه نمایند و نعمت‏هاى فراموش شده را به یاد آنها آوردند و با ابلاغ‏دستورهاى خدا حجت را بر آنها تمام کنند و گنج‏هاى پنهانى عقل‏ها را آشکار سازند.

زراره مى‏گوید: از امام صادق‏علیه السلام از قول خداى عزوجل: فطرت الله التى فطر الناس‏علیها (4) سؤال نمودم، فرمودند: فطرهم جمیعا على التوحید (5) .

گرچه در این روایت و بعضى از روایات دیگر، «فطرت‏» را به «توحید» تفسیرنموده‏اند، لکن تمام تعالیم دینى و دستوراتى که براى تربیت انسان از ناحیه وحى به‏وسیله پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله و امامان معصوم‏علیهم السلام رسیده است، ریشه در فطرت و ذات‏انسان دارد. (6)

نکته سوم: فرق بین تزکیه و تربیت: در قرآن‏کریم از تربیت دینى وپرورش روح‏وروان انسان تعبیربه تزکیه شده است:

کما ارسلنا فیکم رسولا منکم یتلوا علیکم آیاتنا و یزکیکم ویعلمکم الکتاب والحکمة‏ویعلمکم ما لم تکونوا تعلمون; (7) .

چنان‏که از میان خود شما پیامبرى برانگیختیم که آیات ما را براى شما تلاوت کند و نفوس شمارا از پلیدى و آلودگى جهل و شرک پاک و منزه کند و به شما تعلیم شریعت و حکمت دهد و هرچه رانمى‏دانید به شما یاد دهد.

لقد من الله على المؤمنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم ویعلمهم‏الکتاب والحکمة وان کانوا من قبل لفی ضلال مبین; (8)

خدا بر اهل ایمان منت گذاشت که رسولى از خود آنها در میان آنان برانگیخت که بر آنهاآیات خدا را تلاوت کند و نفوس آنان را از هر نقص و آلایش پاک گرداند و به آنان احکام شریعت‏کتب سماوى و حقایق حکمت‏بیاموزد، هر چند که در گمراهى آشکارى بودند.

هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم ویعلمهم الکتاب والحکمة‏و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین; (9)

اوست‏خدایى که میان عرب امى، پیغمبرى از همان مردم برانگیخت تا بر آنان آیات وحى خداتلاوت کند و آنان را از لوث جهل و اخلاق ناپسند پاک سازد و شریعت کتب سماوى و حکمت الهى‏بیاموزد، با آن‏که پیش از این در ورطه گمراهى و جهالت‏بودند.

اما تربیت در اصطلاح قرآن اعم است از تزکیه; یعنى پرورش جسم و تن را هم‏شامل مى‏گردد:

فرعون به حضرت موسى‏علیه السلام مى‏گوید:

الم نربک فینا ولیدا ولبثت فینا من عمرک سنین; (10) .

تو همان کودکى نیستى که ما پروردیم و سال‏ها از عمرت نزد ما گذشت.

قرآن در سفارش نسبت‏به پدر و مادر مى‏فرماید:

و قل رب ارحمهما کما ربیانى صغیرا; (11)

و بگو: پروردگارا! همان گونه که پدر و مادر، مرا از کودکى پرورش دادند، تو در حق آنهامهربانى فرما.

ما در این نوشتار، کلمه «تربیت‏» را در معناى مرادف با معناى «تزکیه‏» به کاربرده‏ایم.

2. متصدى امر تربیت

الف) مسؤولیت مربیان الهى و علماى ربانى در تربیت انسان

پس از بررسى و تبیین معناى تربیت، اولین سؤال این است که: چه کسى مى‏تواندمسؤولیت این امر مهم را به عهده بگیرد؟

مسلما تنها کسى مى‏تواند مربى انسان باشد که خود، انسان کامل و واصل به‏مدارج عالى انسانیت‏باشد. در این مسیر کسى مى‏تواند جلودار و راهنما باشد که خودراه را به خوبى طى کرده باشد:

قطع این مرحله بى‏همرهى خضر مکن ظلمات است‏بترس از خطر گمراهى (12)

 

 

 

 

وظیفه مهم حاکم اسلامى در «تعلیم و تربیت‏»

قال‏علیه السلام: فاما حقکم علی فالنصیحة لکم وتوفیر فیئکم وتعلیمکم کیلا تجهلوا وتادیبکم کیماتعلموا; (32)

اما حق من بر شما آن است که از خیرخواهى شما دریغ نورزم و بیت المال شما را درراه شما صرف کنم و شما را تعلیم دهم، تا از جهل و نادانى نجات یابید و تربیتتان کنم تا آداب رافراگیرید.

حاکم اسلامى علاوه بر این که مسؤول امر معاش و زندگى و اقتصاد جامعه‏مى‏باشد، متصدى دو امر مهم و اصلى دیگر نیز هست که عبارت باشد از «تعلیم‏» و«تربیت‏»; به دیگر سخن، والى هم متصدى امر «حیات محسوس‏» و هم متصدى امر«حیات معقول‏» جامعه است. هم باید در تامین رفاه زندگى مادى مردم تلاش نماید وهم باید آنها را در مسیر سعادت ابدى راهنمایى کند.

زمامدار جامعه اسلامى نباید به یاد دادن محض، قناعت نموده، ذهن مردم را بامفاهیم خشک پر کند و در صدد سازندگى روحى آنها نباشد، بلکه علاوه بر «تعلیم‏»،«تربیت‏» هم لازم است.

 

 

 

مربى الهى

قال‏علیه السلام: ایها الناس استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متعظ وامتاحوا من صفو عین قدروقت من الکدر... لیس على الامام الا ما حمل من امر ربه: الابلاغ فی الموعظة، والاجتهاد فی‏النصیحة، والاحیاء للسنة، واقامة الحدود على مستحقیها، واصدار السهمان على اهلها فبادرواالعلم من قبل تصویح نبته ومن قبل ان تشغلوا بانفسکم عن مستثار العلم من عند اهله وانهوا عن‏المنکر وتناهوا عنه فانما امرتم بالنهى بعد التناهی; (33)

اى مردم! چراغ دل را از شعله گفتار گویندگان با عمل روشن سازید و ظرف‏هاى خویش را ازآب زلال چشمه‏هایى که از آلودگى پاک است پر کنید. امام غیر از آنچه از طرف خدا مامور است،وظیفه‏اى ندارد، امام وظیفه دارد: 1. با پند و اندرز فرمان خدا را ابلاغ نماید; 2. در خیر خواهى مردم‏کوشش نماید; 3. سنت‏خدا را احیاء کند; 4. بر مستحقان کیفر اقامه حدود نماید; 5. حق مظلومان رابه آنان برگرداند.

در فراگیرى دانش بکوشید پیش از آن که درخت آن بخشکد و پیش از آن که به خود مشغول‏گردید; از معدن علم، دانش استخراج کنید. مردم را از منکر باز دارید و خود هم مرتکب نشوید، زیراشما موظفید اول خود مرتکب گناه نشوید، آن گاه مردم را از آن نهى کنید.

شرح مطالب این بخش از خطبه در سه عنوان ارائه مى‏گردد:

از چه کسى باید راهنمایى گرفت؟

«ایها الناس استصبحوا» تنها کسانى صلاحیت رهبرى فکرى جامعه را دارند که اولا:عالم عامل باشند و ثانیا: از هر گونه آلودگى پاک و منزه باشند و دانش آنها نیز صحیح واز منبع وحى باشد. چنین رهبرانى منحصرند در پیشوایان دین که از طرف خداوندمنصوب شده‏اند; یعنى پیامبران و امامان معصوم‏علیهم السلام.

امام‏علیه السلام این دو شرط را که باید در رهبر و پیشواى مردم باشد، این گونه بیان‏فرموده‏اند:

1. واعظ متعظ;

2. صفو عین قد روقت من الکدر.

قرآن کریم مى‏فرماید:

یا ایها النبى انا ارسلناک شاهدا ومبشرا ونذیرا. وداعیا الى الله باذنه و سراجا منیرا; (34)

اى رسول! ما تو را به رسالت فرستادیم تا بر نیک و بدخلق گواه باشى و خوبان را به رحمت الهى‏مژده دهى و بدان را از عذاب خدا بترسانى. و به اذن حق، مردم را به سوى خدا دعوت کنى و چراغ‏فروزان باشى.

تنها از چشمه صاف و زلال معصومان‏علیهم السلام باید بهره گرفت، زیرا موهبت الهى‏عصمت در آنها ما را به اقتدا و پیروى از ایشان ترغیب مى‏نماید و از پاکى این چشمه‏مطمئن مى‏سازد:

انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیرا; (35)

خدا چنین مى‏خواهد که از شما خانواده نبوت هر پلیدى را ببرد و شما را از هر عیب و نقص پاک‏گرداند.

«من شعلة مصباح‏»: همان گونه که شعله چراغ روشنى مى‏دهد و انسان را از تاریکى‏بیرون مى‏آورد، امام‏علیه السلام که مربى الهى است نیز با نور و روشنایى خود مردم را ازتاریکى‏هاى جهل و نادانى و شرک و آلودگى‏ها بیرون مى‏آورد و راه راست را به آنهاارائه مى‏نماید.

کلمه «مصباح‏» در بعضى از نسخه‏ها به «واعظ‏» اضافه شده - که یا اضافه مشبه‏به به‏مشبه است و یا اضافه لامیه - و در بعضى از نسخه‏ها منون است که «واعظ‏» بدل آن‏مى‏شود.

«واعظ متعظ‏» اشاره است‏به امام‏علیه السلام و جانشینان آن حضرت که خودشان به پند واندرزهایى که به مردم مى‏دهند عمل نموده‏اند.

وامتاحوا من صفوعین قد روقت من الکدر.

همان‏گونه که آب آلوده به جسم انسان زیان مى‏رساند، سفارشها و فرمانهاى غلطو انحرافى همراه با ناخالصى‏ها موجب انحطاط روحى مى‏شود. همان طورى که‏نسخه غلط و نامناسب طبیب غیرحاذق باعث‏شدت مرض و ایجاد امراض دیگراست، نسخه اشتباه براى روح و روان انسان، شدت مرض و ایجاد امراض دیگر رادر پى دارد. با این تفاوت که اهمیت امراض روحى بیش از امراض جسمى است، زیرادفع امراض جسمى براى بقاى حیات محدود مادى و دفع امراض روحى براى حیات‏ابدى است.

وظایف امام‏علیه السلام:

1. الابلاغ فی الموعظة: با پند و اندرز فرمان خدا را اعلام نمودن;

2. الاجتهاد فى النصیحة; در خیر خواهى مردم کوشش کردن;

3. الاحیاء للسنة: احیاى سنت و رفتار بر طبق روش پیامبرصلى الله علیه وآله;

4. اقامة الحدود على مستحقیها: اقامه حدود بر آن کس که مستحق کیفر است;

5. اصدار السهمان على اهلها: از بیت المال سهم و نصیب را به اهلش رساندن.

وقت‏شناسى در کسب دانش

فبادرو العلم من قبل تصویح نبته: پس هر چه زودتر به سراغ پیشواى حقیقى خودرفته، از او کسب دانش و معرفت کنید، قبل از این که فرصت از دست‏شما برود و امام‏در بین شما نباشد. قبل از آن که خود را به نغمه‏هاى باطل مشغول سازید، از معدن علم‏و دانش کسب فضیلت نمایید. قبل از این که گرفتار مربیان و علماى سوء شوید، در پى‏مربیان الهى باشید. (36)

مردم را از منکر باز دارید و خود نیز مرتکب منکر نشوید، زیرا شما هم خود بایدتارک منکر باشید و هم دیگران را نهى کنید. باید توجه داشت این دو خطاب طولى‏نیست، به این معنا که اول مامور هستید به این که خود تارک منکر باشید و خطاب دوم‏مشروط به امتثال خطاب اول باشد، یعنى نهى از منکر مشروط باشد به این که خودتارک باشید، بلکه دو خطاب در عرض همند، ولى از آن جهت که ناهى از منکر اگرخود تارک نباشد، حرفش بى‏اثر است، باید اول خودش منکر را ترک کند. (37)

انبیا و اولیا طبیبان الهى‏اند

قال‏علیه السلام فى ذکر النبی‏صلى الله علیه وآله: «طبیب دوار بطبه قد احکم مراهمه واحمى مواسمه یضع ذلک‏حیث الحاجة الیه من قلوب عمی وآذان صم والسنة بکم متتبع بداوئه مواضع الغفلة ومواطن‏الحیرة; (38)

طبیبى است که با طب خود سخت‏به دنبال نیازمندان به طبابت روحى مى‏گردد مرهم‏هایش رابه خوبى آماده ساخته، حتى براى مواقع اضطرارى و داغ کردن محل زخم‏ها ابزارش را گداخته،تا در آن جا که مورد نیاز است قرار دهد: بر دل‏هاى کور، گوش‏هاى کر و زبان‏هاى لال. با داروهاى‏خود در جستجوى موارد غفلت و جایگاه‏هاى حیرت است (در جستجوى بیماران فراموش شده وسرگردان است).

مدعیان طبابت روحى و داعیان رهبرى انسان‏ها بسیارند، ولى:

دردم نهفته به زطبیبان مدعى باشد که از خزانه غیبم دوا کنند (39)

پیغمبر اکرم‏صلى الله علیه وآله و جانشینان برحقش، ائمه اطهارعلیهم السلام طبیبان الهى‏اند و بشرنیازمند فرستادگان الهى است، زیرا همان گونه که جسم و بدن انسان نیاز به طبیب‏دارد، روح و روان او هم نیازمند به طبیب و مداواست. بیمارى‏هاى روحى، انسان را ازرسیدن به لذات معنوى و سعادت ابدى بازمى‏دارد.

پیغمبر اکرم‏صلى الله علیه وآله فرمودند:

لو ان الشیاطین یحومون على قلوب بنی آدم لنظروا الى ملکوت السماوات والارض; (40)

اگر شیاطین اطراف دل بنى آدم را احاطه نکرده بودند، هر آینه حقیقت و باطن و اسرار آسمان‏هاو زمین را مشاهده مى‏نمودند.

نیاز انسان به طبیب روحانى، به مراتب بیش از نیاز اوست‏به طبیب جسم و بدن،زیرا دفع امراض جسمانى براى بقاى حیات محدود و مادى اوست، ولى دفع امراض‏روحى براى درک حیات جاوید است.

 

 

ب) مسؤولیت پدر و مادر در تربیت فرزند

قال‏علیه السلام: حق الولد على الوالد ان یحسن اسمه ویحسن ادبه ویعلمه القرآن‏» (47)

حق فرزند بر پدر این است که نام نیک برایش انتخاب کند و او را خوب تربیت نموده و به اوقرآن یاد دهد.

تاثیر «اسم‏» در شخصیت افراد: «ان یحسن اسمه‏»

یکى از عوامل مهمى که در شکل‏گیرى شخصیت افراد مؤثر است، «نام‏» آنهاست.نامگذارى و انتخاب نام شخصى، اظهار محبت و بزرگداشت و وابستگى به صاحب‏اصلى آن نام است.

شخصى به امام صادق‏علیه السلام عرضه داشت: جانم به فدایت، ما اسامى شما وپدران شما را بر فرزندانمان مى‏گذاریم، آیا این کار براى ما سودمند هست؟ امام‏در جواب فرمودند:

ای والله وهل الدین الا الحب. قال الله: «ان کنتم تحبون الله فاتبعونى یحببکم الله ویغفر لکم‏ذنوبکم; (48) و (49)

بله به خدا سوگند! و آیا دین غیر از حب و دوست داشتن ما اهل بیت است؟ خداوند مى‏فرماید:(اى رسول ما بگو) اگر خدا را دوست مى‏دارید، مرا پیروى کنید که خدا شما را دوست دارد و گناه‏شما را ببخشد.

انتخاب اسم براى فرزندان نشانگر فرهنگ و تمدن جامعه است. شخصى ازامام‏رضاعلیه السلام سؤال کرد از این که چرا اعراب روى فرزندانشان اسامى حیوانات درنده‏مى‏گذاشتند (مانند: کلب، نمر وفهد)؟ امام در جواب فرمودند:

کانت العرب اصحاب حرب فکانت تهول على العدو باسماء اولادهم ویسمون عبیدهم فرح‏ومبارک ومیمون وامثال ذلک یتیمنون بها; (50)

چون مردم عرب اهل جنگ و نزاع بودند، با گذاشتن اسم‏هاى جنگى روى فرزندانشان دردشمن ایجاد ترس مى‏کردند; و بردگان خود را فرح، مبارک، میمون و امثال اینها نامگذارى‏مى‏کردند، تا بدین وسیله از نام آنها تبرک جویند.

تاثیر اسم افراد - علاوه بر صاحب اسم بر شنوندگان آن اسم نیز غیر قابل انکاراست; مثلا، کودکى را که «چنگیز» نام نهاده‏اند، هنگام صدا کردن او دیگران از شنیدن‏اسم چنگیز به یاد خون آشامى‏هاى چنگیزخان مغول مى‏افتند و احساس نفرت‏مى‏نمایند، حتى از کودکى که صرفا شباهت اسمى دارد و اصلا در گناه چنگیز مغول‏شریک نیست. چه بسا این کودک پس از بزرگ شدن و خواندن و شنیدن تاریخ سراسرتاریک چنگیز، از خود و کسانى که این نام را بر او نهاده‏اند احساس نفرت مى‏کند.

در مقابل، اسامى زیبا، هم در روحیه صاحب نام مؤثر است و هم در شنوندگان‏باعث احساس سرور و بهجت مى‏شود; مثلا، نام شخصى که «عبدالله‏» باشد، هم براى‏صاحب نام آثار خوب دارد و هم شنوندگان رابه یاد بندگى و عبودیت پروردگار عالم‏مى‏اندازد.

امام باقرعلیه السلام مى‏فرمایند:

اصدق الاسماء ماسمی بالعبودیة وافضلها اسماء الانبیاء; (51)

صادق‏ترین اسامى نام‏هایى است که حکایت از عبودیت و بندگى خدا کند و برترین نام‏ها اسامى‏انبیاست.

شخصى با امام صادق‏علیه السلام در باره نامگذارى فرزندش مشورت نمود; امام‏فرمودند: سمه اسماءا من العبودیة. پرسید: اسماى عبودیت چه اسم‏هایى است؟فرمودند: عبدالرحمن.

در روایات علاوه بر دستور اکید بر انتخاب اسم خوب براى فرزندان، بر تغییردادن نام‏هاى بد نیز تاکید شده است:

امام صادق‏علیه السلام مى‏فرمایند:

ان رسول الله‏صلى الله علیه وآله کان یغیر الاسماء القبیحة فی الرجال والبلدان; (52)

پیغمبر اکرم‏صلى الله علیه وآله پیوسته نام‏هاى زشت مردان و شهرها را تغییر مى‏دادند.

شخصى نصرانى از اهالى روم خدمت پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله شرفیاب شد; حضرت نام‏او را پرسیدند، گفت: اسم من عبدالشمس است. حضرت فرمودند:

بدل اسمک فانی اسمیک عبدالوهاب; (53)

اسمت را عوض کن، من اسم تو را عبدالوهاب نهادم.

در جامعه کنونى ما هم دو گرایش غلط در نامگذارى فرزندان رایج‏شده است:یکى گرایش به نام اسطوره‏هاى ایران باستان و شاهان ستمگرى که تاریخ زندگى آنهاسراسر چپاول و غارت و استثمار مردم است; دیگر گرایش به نام‏هاى غربى که یکى ازجلوه‏هاى تهاجم فرهنگى مى‏باشد. امید است والدین در جامعه اسلامى بیش از پیش‏به این مسؤولیت مهم در نامگذارى توجه داشته باشند.

نقش والدین در ادب کردن فرزند: یحسن ادبه

روایات فراوانى که در کیفیت انتخاب همسر وارد شده، بیانگر این مطلب است‏که صلاحیت و شایستگى مربى بسیار مورد توجه قرار گرفته است.

در کتاب وسائل در ابواب مقدمات نکاح چگونگى انتخاب همسر را شرح داده‏اند.با توجه به روایات درمى‏یابیم که اسلام به مسؤولیت پدر در تربیت و تادیب فرزندتا چه اندازه اهمیت مى‏دهد، حتى به خصوصیاتى که از طریق عوامل وراثتى به فرزندانتقال مى‏یابد توجه نموده، تا چه رسد به تربیت‏هاى پس از ولادت. (54)

پیغمبر اکرم‏صلى الله علیه وآله در اهمیت نقش پدر و مادر در تربیت فرزند مى‏فرمایند:

کل مولود یولد على الفطرة حتى یکون ابواه یهودانه وینصرانه ویمجسانه; (55)

هر نوزادى بر فطرت الهى و توحید متولد مى‏شود و والدین او هستند که او را یهودى، نصرانى‏یا مجوس مى‏کنند.

انسان با فطرت توحید و خداپرستى و حق‏جویى آفریده شده است، این پدر ومادرند که مى‏توانند فطرت الهى و توحیدى کودک خود را شکوفا سازند یا روى آن‏پرده‏هاى ضخیم جهل و نادانى و گمراهى بیفکنند.

امام سجادعلیه السلام در اهمیت مسؤولیت والدین در تربیت فرزند مى‏فرمایند:

واما حق ولدک فتعلم انه منک ومضاف الیک فی عاجل الدنیا بخیره وشره وانک مسؤول عماولیته من حسن الادب والدلالة على ربه والمعونة على طاعته فیک وفی نفسه فمثاب على ذلک‏ومعاقب فاعمل فی امره عمل المتزین بحسن اثره علیه فی عاجل الدنیا المعذر الى ربه فیما بینک‏وبینه بحسن القیام والاخذ له منه; (56)

اما حق فرزندت، بدان که او از توست و خیر وشرش در دنیا به تو خواهد رسید و منسوب به تومى‏شود و تو مسؤول هستى در قبال وظایفى که بر عهده توست از حسن ادب و هدایت و راهنمایى‏به سوى پروردگارش، و او را یارى کنى در اطاعت پروردگار. اگر وظایف خود را به خوبى به انجام‏رساندى به تو ثواب مى‏رسد و در غیر این صورت عقاب خواهى شد; پس به خوبى وظیفه تربیت راانجام بده، مانند کسى که در همین دنیا آثار نیک کارهاى فرزندش به او مى‏رسد و مانند کسى که‏درمقابل خداوند عذر داشته باشد، یعنى هیچ گونه کوتاهى در امر تربیت فرزند روا مدار.

از رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله روایت‏شده که فرمودند:

رحم الله عبدا اعان ولده على بر بالاحسان الیه والتالف له وتعلیمه وتادیبه; (57)

خدا بیامرزد بنده‏اى را که فرزندش را به کارهاى خوب وا مى‏دارد و با او مهربان است و در صددآموزش و پرورش اوست.

 

 

 

 

 

پى‏نوشتها:

1. در کتاب تاریخ فلسفه تربیتى، ج 1، ص 13، نوشته فردریک مابر، ترجمه على اصغر فیاض، تعاریفى براى‏تربیت ذکر شده و استاد محمد تقى جعفرى رحمه الله در شرح نهج البلاغه، ج 17 آنها را مورد بررسى قرار داده‏که به علت رعایت اختصار، از آوردن آنها در این نوشتار صرف نظر نمودیم.

2. در بخش اول کتاب در بحث فضیلت علم شرح مبسوطى در کلمه ربانى بیان شد.

3. نهج البلاغه، خطبه‏1.

4. روم (30) آیه 30.

5. اصول کافى، ج‏2، ص‏12،باب فطرة الخلق على التوحید.

6. در بحث فضیلت علم در این باره سخن گفته‏ایم.

7. بقره (2) آیه 151.

8. آل عمران (3) آیه 164.

9. جمعه (62) آیه 2.

10. شعراء (26) آیه 18.

11. اسراء (17) آیه 24.

12. دیوان حافظ.

13. نهج البلاغه، حکمت 73.

14. در نهى از گفتار بدون علم، در بخش اول، فصل دوم در آداب تعلیم و تعلم مفصلا سخن گفته شد.

15. بقره (2) آیه 44.

16. وسائل الشیعه، ج 11، ص‏420.

17. اصول الکافى، ج‏1، ص 44.

18. شعراء (26) آیه 94.

19. اصول کافى، ج‏1، ص‏47.

20. حافظ در مذمت واعظان بى‏عمل چنین سروده:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر مى‏کنند چون به خلوت مى‏روند آن کار دیگر مى‏کنند مشکلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه‏فرمایان چرا خود توبه کمتر مى‏کنند گوییا باور نمى‏دارند روز داورى کاین همه قلب و دغل در کار داور مى‏کنند

21. بحارالانوار، ج‏2، ص‏62 .

22. شبسترى در گلشن راز مى‏گوید:

در این ره انبیا چون ساربانند دلیل و رهنماى کاروانند وز ایشان سید ما گشته سالار همو اول همو آخر در این کار زاحمد تا احد یک میم فرق‏است جهانى اندر آن یک میم غرق است در او ختم آمده پایان این کار در او منزل شده ادعوا الى الله مقام دلگشایش جمع جمع است جمال جانفزایش شمع جمع است شده او پیش و دل‏ها جمله در پى گرفته دست و جان‏ها دامن وى

23. نهج البلاغه، نامه 28.

24. دعاى ندبه.

25. نهج البلاغه، نامه 28.

26. طه (20) آیه 41.

27. بحارالانوار، ج‏33، ص‏68 .

28. نهج البلاغه، حکمت 147.

29. اعراف (7) آیه 137.

30. بحارالانوار، ج‏16، ص‏210.

31. همان، ج‏77، ص‏268.

32. نهج البلاغه، خطبه 34.

33. همان، خطبه 105.

34. احزاب (33) آیه 45 و 46.

35. همان، آیه 33.

36. شرح این عبارت در بحث فضیلت علم گذشت.

37. درباره امر به معروف و نهى از منکر در شرح نامه 31 سخن خواهیم گفت.

38. نهج البلاغه، خطبه 108.

39. دیوان حافظ.

40. بحارالانوار، ج‏63، ص‏332.

41. ملاى رومى مى‏گوید:

ما طبیبانیم شاگردان حق بحر قلزم دید ما را فانفلق آن طبیبان طبیعت دیگرند که به دل از راه نبضى بنگرند ما به‏دل بى‏واسطه‏خوش بنگریم کز فراست ما به عالى منظریم آن طبیبان غذایند و ثمار جان حیوانى بدیشان استوار ما طبیبان فعالیم و مقال ملهم ما پرتو نور جلال دستمزدى ما نخواهیم از کسى دستمزد ما رسد از حق بسى

42. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج‏7، ص‏183.

43. نهج البلاغه، خطبه 108.

44. همان، خطبه 93.

45. هنگامى که کلاغ راهنما و پیشواى قومى باشد، به زودى همه را به گمراهى و هلاکت مى‏کشاند.

46. نهج البلاغه، خطبه 182.

47. همان، حکمت 399.

48. آل عمران (3) آیه 31.

49. مستدرک الوسائل، ج‏15، ص‏129.

50. بحارالانوار، ج‏104، ص‏130.

51. وسائل الشیعه، ج‏15، ص‏125.

52. بحارالانوار، ج‏104، ص‏127.

53. مستدرک الوسائل، ج‏15، ص‏128.

54. ر.ک: وسائل الشیعه، ابواب مقدمات نکاح، باب 12.

55. بحارالانوار، ج‏61، ص‏186.

56. تحف العقول، ص‏263.

57. بحارالانوار، ج‏74، ص‏77.

58. مستدرک الوسائل، ج‏15، ص‏166.

59. وسائل الشیعه، ج‏15، ص‏194.

60. همان جا.

61. مستدرک الوسائل، ج‏15، ص‏164.

62. بحارالانوار، ج‏74، ص‏80 .

63. وسائل الشیعه، ج‏15، ص‏194.

 

 

 

 

http://www.hawzah.net

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢٠ توسط اکرم افشار | پيام ها ()
تعلیم وتربیت درنهج البلاغه
قالب وبلاگ